نگاهی به رمان «دود» نوشته حسین سناپور

«دود» آخرین اثر حسین سناپور، روایت دود شدن زندگی‌هایی است که در بازی‌های پیچیده جامعه شهری گم می‌شوند و تمام رویا‌ها و آرزو‌هایشان در زیر پای بقیه له می‌شوند و به فراموشی سپرده می‌شوند. قصه آدم‌هایی است که سودای زندگی بهتر دارند و زندگیشان را قمار سودای خود می‌کنند. آدم‌هایی که نمی‌فهمند چگونه تمام دار و ندارشان در هزارتوی جامعه‌ی پیچیده امروزی دود می‌شود و بر باد می‌رود.

حسام شخصیت اصلی روایت است که زندگیش تباه «دود» شده است. مهتاب، همسر سابقش، به دلیل اعتیادش، از او جدا شده است و حال حسام در کنج خلوت خانه خود نشسته است و ترجمه و کار ویراستاری انجام می‌دهد. او خسته از آدم‌ها، زندگی‌هایشان و روابط پیچیده‌شان است و به جزء دخترش و دو نفر از دوستانش، ارتباطش را با سایر آدم‌ها قطع کرده است و به قول دوستش، «حسام پرده‌نشین» شده است.

طرح جلد رمان «دود» نوشته حسین سناپور

طرح جلد رمان «دود» نوشته حسین سناپور

رابطه‌ی حسام با دخترش درسا، به صورت یک‌طرفه تعریف شده است. درسا، ناظر خاموشی است که زندگی پدرش را می‌بیند و سخنی نمی‌گوید. روایت داستان، موقعیتی خلق می‌کند که حسام مجبور بشود با درسا به خانه‌ی دوستش لادن برود و با پیکر نیمه‌جان لادن روبرو شود؛ موقعیتی دشوار که شخصیت اصلی داستان را آچمز می‌کند و او در یک وضعیت سخت قرار می‌گیرد. نویسنده با این تمهید، درسا را به نقطه عطف روایت می‌برد تا ناظر رفتار پدرش باشد. درسا وضعیت و واکنش پدرش به آن وضعیت را می‌بیند. از پدرش سوال می‌کند و او فقط پاسخ‌های کوتاه می‌دهد که بحث خاتمه بیابد؛ اما بحث در ذهن حسام ادامه می‌یابد و حسام در جدال‌های ذهنی خود، قضاوت درسا را می‌طلبد:

«باید براش بگویم چرا خانه ندارم، ماشین ندارم، و مادرش دوستم ندارد. توی شلوغی‌ها دوستم را زدند. دولا بود و خون از دماغش شره می‌کرد. نشانش کرده بودند. من این طرف خیابان تماشاش می‌کردم فقط…… باید به درسا بگویم که آدم‌ها این‌جوری‌اند. که من ایستادم. ماندم‌‌ همان جا. یک چیزی توم ایستاده بود. بعد از آن هم تکان نخورد.»

در خلال این جدال ذهنی، زوایای دیگر از شخصیت حسام برای مخاطب ترسیم می‌شود. انسان منفعلی که هیچ اتفاقی او را به واکنش ترغیب نمی‌کند. از این زاویه، واکنش حسام به خودکشی لادن پذیرفتنی می‌شود. حسام، با ترک خانه لادن، او را نیمه‌جان‌‌ رها می‌کند و خودش را از منجلاب موقعیت بیرون می‌کشد اما آن موقعیت چیزی را در درونش تغییر می‌دهد. او دیگر نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنار لادن رد شود؛ حتی از همسر سابقش می‌خواهد که به خانه لادن برود. این موقعیت سرآغاز تحول شخصیت حسام است. حسام که دلبستگی عاطفی به لادن دارد، نمی‌تواند از کنار پایان فاجعه‌بار زندگی به راحتی بگذرد و سعی می‌کند به کندوکاو در زندگی و روابط پیچیده لادن با شخصیتی به نام «مظفر» بپردازد.

«مظفر» زندانی سیاسی است که بعد از رهیدن از اعدام و زندان، به خوان زندگی نشسته است. او به تمامی اطرافیانش نگاه ابزاری دارد و تمام آدم‌های پیرامونش، تاریخ مصرف خاص خود را دارند. او لادن را به خودش جذب کرده و از او برای تسهیل کارهای تجاری خودش بهره برده است و وقتی دیگر نیازی بهش نداشته است، او را مانند یک زباله دور انداخته است. روایت طوری پیش می‌رود که شخصیت حسام در کشمکش با مظفر باشد و شخصیت مظفر در تقابل با شخصیت اصلی داستان ساخته می‌شود اما در روایت شخصیت مظفر به اندازه کافی پرداخت نمی‌شود. مخاطب همواره از دور مظفر را می‌بیند و درباره‌اش به صورت کلی، بحث می‌شود؛ بدون آن که از ویژگی‌ها و عادات خاص او صحبت شود و شخصیتش در ذهن مخاطب ساخته شود. از سوی دیگر، این شخصیتی که همواره دور از دسترس است، به راحتی در پایان روایت به کنار حسام می‌آید؛ هر چند که اطلاعات حسام از زندگی پنهانی مظفر بهانه‌ی دیدار عنوان می‌شود، اما همین بهانه هم بسط پیدا نمی‌کند و علاقه رئیس به دیدار با حسام، توجیه‌ مناسبی پیدا نمی‌کند.

کشمکش با مظفر، بستری برای روایت است که کشمکش حسام با خودش را به تصویر بکشد. حسام شخصیتی دارد که با گذشته و حال خود در جدال است. نویسنده سعی کرده است با بهره‌گیری از جریان سیال ذهن حسام، گذشته‌ی او را برای خواننده به تصویر بکشد. از دود سیگارش در یک شب تاریک می‌رود به خاطره قدم زدن‌هایی دوتاییشان در شب‌تاریک و سابقه رابطه حسام و لادن ساخته می‌شود؛ از خلال همین پازل‌های خاطرات است که شخصیت حسام و شکل رابطه‌اش با لادن تعریف می‌شود.

حسین سناپور

حسین سناپور

خاطرات انسان، انبار بزرگی از هزاران خرده‌روایت است که ذهن انسان، خودآگاه یا ناخودآگاه، با یک تداعی ساده، به سراغ آنها می‌رود و به فراخور هر تداعی، به زمان‌های متفاوت پرش می‌کند. رفت‌وبرگشت‌های ذهنی شخصیت است که کشمکش درونی او را می‌سازد و از درون این خرده‌روایت‌ها است که تصویر کلی شخصیت در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد. سیلان ذهنی حسام و یادآوری خاطراتش با لادن است که ذهن پریشان حسام و به تبع آن، زندگی آشفته او ترسیم می‌شود.

لادن، شخصیتی است که خودکشی‌ او، نقطه عطف زندگی شخصیت اصلی است. خرده‌روایت‌هایی بسیاری مربوط به او و رابطه‌اش با مظفر بیان می‌شود که می‌توانست تمهید خوبی برای شخصیت‌پردازی هر دو و پرداخت فرازو نشیب ماجرا باشد؛ کار لادن در سازمان مظفر و اشتباهات فاحشی که سبب قطع ارتباطش با مظفر می‌شود، می‌توانست دستمایه خوبی برای بسط و نمو ماجرا باشد.

خرده‌روایت‌های مربوط به شخصیت‌های دیگر، در خدمت خط روایی داستان نیستند و ضرورتشان در ساختار روایی داستان مشخص نیست. روایت زندگی مادر زهره، مثالی از این خرده‌روایت‌ها به شمار می‌آید که برای ربطش به خط اصلی روایت، باید از جریان سیال ذهن کمک گرفته شده است تا به روایت مادر لادن ربط داده شود و به خط اصلی روایت ربط پیدا کند.

روایت در یک میهمانی به پایان می‌رسد. توصیف موقعیت میهمانی و وقایع میهمانی، بهترین بخش داستان است. روابط و قواعد میهمانی به خوبی تشریح شده است و مخاطب خودش را در آن میهمانی تصور می‌کند. هر چند خود داستان به میهمانی پایانی فیلم Eyes Wide Shut اشاره می‌کند اما سعی کرده است المان‌ها و خرده‌روایت‌های خاص خود رمان را بسازد. ماجرای هسته‌اندازان و بقیه گفتگوهای میهمانی، به خوبی جنس روابط میهمانان و فضای ذهنی آنان را تشریح می‌کند و مقدمه‌ای می‌شود برای پایان‌بندی روایت.

پایان روایت، طغیان شخصیت اصلی است که از عمق لجن آدم‌ها به ستوه آمده است؛ آدمی که حتی نمی‌تواند به سیگار فروش سرخیابانش بگوید که سیگار کنت را پنجاه تومان گران‌تر می‌فروشد، حال به فکر انتقام از این آدم‌ها است. نفسش بالا نمی‌آید اما برای اولین بار تردیدش را کنار می‌گذارد و واکنش نشان می‌دهد. حسام این بار نمی‌گذارد که در زیر دست و پای این آدم‌ها له بشود. او باید تقاص زندگی از دست رفته خودش و لادن را بگیرد.

«دود» داستان فروپاشی است؛ فروپاشی آدم‌هایی که عاشق زندگی هستند و زیر دست‌ و پای لمپن‌ها له می‌شوند؛ وقایع و اتفاقات بر سرشان آوار می‌شود و تمام این اندوه‌ها در ذهن‌ پریشانشان انبار می‌شود. باید حرف بزنند تا از بار اندوه‌شان کاسته شود تا مشخص شود چه بر سرشان رفته است؛ در بخشی از روایت حسام که به ستوه آمده است، به دوستش می‌گوید:

«حرف باید بزنیم. باید بگوییم کجا بودیم. چی سرمان آمد. حالا بیایی حرف می‌زنیم و می‌بینی، که حرف بزنیم همه چیز معلوم می‌شود.»

باید حرف بزنیم که مشخص شود چه بر سرمان رفته است. «دود» روایت حرف‌ها و رنج‌های دفن‌شده است. رنج‌هایی که آدم‌ها را از درون تهی می‌کند و می‌پوساند.

پی‌نوشت: این یادداشت در صفحه ۴۲ ماهنامه‌ی تجربه شماره ۳۳ آذرماه ۱۳۹۳ چاپ شده است.

نویسنده : سعید احمدی‌پویا بالاترین فرندفید دلیشز گوگل ریدر توییت دیگ فیس‌بوک